+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 1:11 توسط ع/عبدالرحیمی
|
درج اخبار با ذکر منبع خبر و برای آرشیو سازی جهت استفاده مطالعاتی صورت می گیرد .
√ ماهاتما گاندی میگوید: هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاک میسازد: 1-سیاست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانیت 7- عبادت بدون فداکاری ****************************** کانت در پاسخ به پرسش: روشنگری چیست؟ ، این جمله را شعار روشنگری مینامد :
« روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کردهاست. صغارت، ناتوانی در بهکاربردن فهمِ خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت، خودْ تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدانِ عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است ******************************* روزگاری قوام آن مرد بزرگ سیاست به دکتر مصدق و هم به شاه سابق نوشت "ریخته اند و خانه ام را در شکسته اند، نگذارید این رسم شود، که اگر شد کسی ایمن نخواهد ماند. به اعلیحضرت هم بفرمائید اگر این رسم شد کاخ شما هم سالم نمی ماند *******************************
محممدجواد ظریف وزیر خارجه ایران در واکنش به خبر باشگاه خبرنگاران در مورد وضعیت ظاهری اش شعری از سعدی در فیس بوک منتشر کرد.
وقتی خبر محبت آمیز! باشگاه خبرنگاران جوان در مورد وضع ظاهری خودم را خواندم، به یاد شعر معروف شیخ اجل سعدی افتادم که
به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بد اندیش بست
این هم متن کامل شعر از بوستان
اگر در جهان از جهان رستهای است، در از خلق بر خویشتن بستهای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون ملک ز آسمان به دامن در آویزدت بد گمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک؟ بد اندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست ازان ره به جایی نیاوردهاند که اول قدم پی غلط کردهاند دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرف گیری به پند فرومانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای؟ مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حلیت رهی اگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیرهروز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی؟ خوشی را بود در قفا ناخوشی و گر تنگدستی تنک مایهای سعادت بلندش کند پایهای بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرورست این فرومایه دهر چو بینند کاری به دستت درست حریصت شمارند و دنیا پرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوهای وگر خامشی نقش گرماوهای تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد وگر در سرش هول و مردانگی است گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟! تعنت کنندش گر اندک خوری است که مالش مگر روزی دیگری است وگر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانند و تن پرورش وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیزست عار زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند به جان آید از طعنه بر وی زنان که خود را بیاراست همچون زنان اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد که نارفته بیرون ز آغوش زن کدامش هنر باشد و رای و فن؟ جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشتهٔ بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی ز شهرش به شهر غرب را نکوهش کند خرده بین که میرنجد از خفت و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیره رای وگر برد باری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی سخی را به اندرز گویند بس که فردا دو دستت بود پیش و پس وگر قانع و خویشتندار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد که یارد به کنج سلامت نشست؟ که پیغمبر از خبث ایشان نرست خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟ رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبرست و بس